دستم شروع كرده به يه مبارزه با من . تلاش ميكنه به تلفن برسه و شمارهي مه.... رو بگيره ‚ اما من سعي ميكنم جلوشو بگيرم با اينكه دلم ميخواد صداشو بشنوم و يه عالمه حرف براي گفتن تو دلم هست ولي نمي دونم چرا ميخوام با اين كار مبارزه كنم شايدم اين من نيستم و كس ديگهايه .
آخر سر دستم خسته ميشه و انگشت وسطش رو برام بالا ميگيره ‚ چيزي بهش نميگم ‚ چيزي ندارم كه بگم .
.................
ميرم پيش رضا ( كتابفروشي هدايت ) و ميبينم كتابام و حاضر كرده . توي كتابايي كه رو ميزش پهن شدن « شبهاي روشن » و « و حتي يك كلمه هم نگفت » واسم دست تكون ميدن ‚ نميدونم خودش ميخواست يا خواهرش ولي يادم كه يكيشون دنبال اين دوتا ميگشت .
تو سفارشاتي كه داده بودم خداحافظ گري كوپر ( متن اصلي ) رو كه برام آماده كرده ميبينم و ياد كاپيتان كا ميافتم و دلم ميخواد براش زنگ بزنم و باهاش صحبت كنم ولي بعد اون ماجرا نميدونم كه بايد چيكار كنم ؟
................
دوباره خونه ‚ چايي پررنگ و بدون قند . مرشد و مارگريتا رو تموم ميكنم وميمونم چه كتابي رو شروع كنم ؟ ميرم به سوروسات بز نر و به حرفاي ماريوس گوش ميدم . بعد چند ساعت ببري صدام ميكنه و ميارمش پيش خودم . بهم ميگه : ديدي چي شد ميخواستم يه مدت برم پيش مه.... بمونم تا وقتي نيستي زياد دلش تنگ نشه . لبام به تلخي از هم فاصله ميگيرن و ميگم اشكال نداره عوضش بازم با هميم پسرم .
ببريم چنجههاشو رو پوستم ميكشه و كنارم به خواب ميره . كتاب اشعار لرد بايرون رو بر ميدارم و همينطوري يه صفحهشو باز ميكنم . اسم شعر هست براي م..... !!! اي بابا هر جا نگاه مي كنم مه.... هست . يا من تو خاطرهاش گير كردم يا خاطرش تو من .ولي در هر صورت مهم اينه كه هنوز هست .
................
پلكام هي به طرف پايين سر ميخورن و اعتراض خودشون رو به اينكه خسته شدن و من الان بايد ديگه خوابيده بودم اعلام ميكنن . كتاب رو ميبندم و آماده خواب ميشم . نميدونم تو خوابمم ميخواد بياد ؟
******************
« خدای من »
خداي من ‚
خداي ديگريست .
در پس هر نقش خفتهاست
درون هر رود جاريست .
در عطر گلهاي باهاري ‚
در تكاپوي حشرات
و در بيتابي درياست .
خداي من خداي كليساها و مساجد ‚
خداي صومعهها و آتشكدهها نيست .
خداي من قبله ندارد
او در تكتك واژهها زندگي را از سر ميگيرد
در تار و پود فرش زير پايم نقش ميزند
و در سيگارهايم ميسوزد و دود ميشود .
خداي من ‚
با اين همه خدايي كه هست ‚
از همه عفيفتر است .
من نميدانم
چگونه مرا آفريد ؟
من نميدانم
آيا او مرا آفريد ؟
يا از ذرهاي در گذشته
تشكيل شدهام .
مرا آموخت ‚ تا نرم بهر آنكه ار كجا آمدهام
مرا آموخت ‚ تا بيابم
آمدنم بهر چه بود ؟
خداي من خداي
كليسا و مسجد نيست
او شريعتش عشق و آزاديست .
خداي من در من جاريست .