دوباره ...وباره
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ،۱۳۸۸  

دوباره آمدم

اما جای دیگری بساط پهن کرده ام

خوشحال میشم اگه سر بزنید

آدرس جدید : http://gray-owl-notes.blogspot.com


کلمات کلیدی:
دوباره ....
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ،۱۳۸۸  

کلمات کلیدی:
دختری از پایتخت
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٧  

با پاهایی لرزان می رقصد و
اشک می ریزد .
دختری از پایتخت

آبشار سیاه رنگ موهایش
میان هوای سیاه و کثیف
تاب می خورند .
دستم را دراز می کنم .
تکانش می دهم
هوای تازه می خواهد
دستم را پس می زند .

عزیزم
خوشگلم
ماسک هوا می خوای برات بخرم ؟
بر زمین تف می کند و
دهانش کج می شود .
سرفه ، سرفه
بالا می آید خلت و چرک
آخ ؛ تف

دخترک پایتخت
رو می پوشاند از من
دهان کج شده اش را کج تر می کند
و بدرود


کلمات کلیدی:
!!
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٦  

در ميان آسمان و زمين

جايي‌ست

كه برايم به ارث مانده .

جايي كه

نه آن‌قدر آسماني باشم

نه آن‌قدر زميني .

من از باد به خاك

از خاك به آب

و از آب به آتش غلط مي‌خورم

براي لحظه‌اي آرامش .

اما صدا رهايم نمي‌كند .

اين صداي تو نيست

كه آرام بخش لحظه‌هايم گردد .

اين صداي شيون

عفريتان سياه‌پوش

قبرستان خاطره است .

مرا با آنان سخني نيست

همانگونه كه با هيچ‌كس سخني نبوده .

سخني از براي دوستي

يا دشمني ؟!

لحظه‌اي بس كوتاه به پشت سر مي‌نگرم .

مرده‌گان سياه‌پوش

بر سر گور من مي‌خندند .

من آبي مي‌شوم

به پشت بام مي‌روم

آسمان دلم سرخ مي‌شود .

امّا باز هم صداي تو در كار نيست .


کلمات کلیدی:
آخرين گفتگوهای من و پسرک
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٦  

چرا مي‌خندي ؟ ها ؟ به من مي‌خندي ؟ نمي‌دوني وقتي اينطوريم يكي كه بخنده فكر مي‌كنم به من مي‌خنده ؟ درست فكر مي‌كنم ؟ بعد اين همه مدت اومدي كه به من بخندي ؟ كجاي زندگيم خنده داره ؟به اين حجايي كه وايسادم مي‌خندي ؟ خب چي كتر مي‌كردم ؟ مثل بقيه مي‌شدم ؟ دوست داري اوطوري باشم ؟ مي‌دوني كه نمي‌تونم .

ديگه نمي‌شد فهميد كه پسرك مي‌خنده يا گريه مي‌كنه

به نظرت 5 طبقه بسه ؟ به نظرت تموم مي‌شه ؟ احتمالا تموم شه . مي‌دوني هميشه فكر مي‌كردم يه سامورايي يا يه سرخ‌پوست يا يه دزد دريايي‌ام ام الان فكر مي‌كنم هيچي نيستم فكر مي‌كنم مثل يه خوابم واسه بقيه مثل يه رويا كه بعضي وقتا ميان سراغش و بعدشم خسته مي‌شن و مي‌رن . فكر نمي‌كني درست مي‌گم ؟ خوب به نظرت يه خواب بهتر نيست كه تبديل بشه به همون خواب ؟ آخه خواب هم كه اينقدر تكراري نميشه . مي‌شه ؟ آخه لا مصب تو هم كه هيچي نمي‌گي تو همه‌ي اين سال‌ها تنها دوستم بودي ولي هيچ موقع هيچي نگفتي نمي‌خواي الان كه آخرين باره حرفي بزني ؟ را گريه مي‌كني مي‌دوني دوست ندارم گريه‌ي تورو ببينم . ؛ شايد اصلا من تو خوابم ها ؟ يه خواب زمستوني . شايد بايد بپرم پايين تا بيدار بشم فكر نمي‌كني اين يكي درست باشه ؟ مي‌بيني آخرش بايد بپرم پايين هيچ وقت بالايي در كار نبوده . خستم پسر مي‌فهمي ؟ خيلي خيلي خستم . ديگه دلم نمي‌خواد باشم . مي‌خوام همه‌ي اين چيزا تموم شه .زندگيم سر دلم اينطوري شد . تو كه بودي و ديدي انقده دل دل كردم كه گرگا اومدن دلم و خوردن و يه آبم روش

پسرك نگاهشو از اون مي‌دزده

راستي يادم رفت بگم كه ببري و به اون , يادت نره ها بدرود

و روي پياده‌روي سمنتي پريد و مرد

يك آه و بعد .... خواب

له , تخت , چون كتاب

پ.ن : وقتي هميشه مي‌خواستم يه اسلحه‌ي لعنتي داشته باشم و يه گلوله‌ي لعنتي تو مغزم خالي كنم چرا الان كه دارم اون كارو نكنم ها ؟؟ بنگ


کلمات کلیدی:
و ديگر کسی نيست .....
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦  

و دیگر کسی نیست . حتی تو ... حتی تو که بهترین بودی . تنها مانده‌ام و روزها را سپری می‌کنم .
راه مارپیچی را با تمام درختان توت شکوفه زده‌اش به اجبار پشت سر می‌گذارم . کاش اجباری در کار نبود و می‌توانستم ساعاتی طولانی در اینجا بنشینم و کتاب بخوانم و بنویسم و سیگاری دود کنم . به درب جبهه نزدیک می‌شوم و ساکم مورد تجاوز قرار می‌گیرد تا مبادا شیئی ممنوع با خود آورده باشم . به آسایشگاه نزدیک می‌شوم و بغضی غریب گلویم را می‌فشارد .

صبح زود از خواب بیدار می‌شویم و اصلا صبحگاه را دوست ندارم . تا ظهر به هر مشقتی که شده سر می‌کنم تا به جایی که دوست دارم پناه ببرم . اینجا جای غریبیست بیشترشان دوستم دارند بدون اینکه کاری برایشان انجام داده باشم . ولی در دنیای آزاد کسانی که برایشان کاری کرده‌ام ذره‌ای به یادم نیستند .

زندگی در میان این افرتد جالب است . فرهنگ‌های مختلف زبان‌های مختلف . هر روز خاطره می‌نویسم و شب را با خطی کشیدن به این معنا که روز دیگری گذشت به پایان می‌رسانم .اگر اینجا آزاد بودم شاید هیچ وقت اینجا را ترک نمی‌کردم و جایی در این تپه‌ها و کوه‌ها میان درختان توت و گیلاس کلبه‌ای می‌ساختم و زندگی  را با تمام سختی‌هایش سپری می‌کردم . اما هیچ وقت اتفاقات آن طوری که تو می‌خواهی نیستند .


کلمات کلیدی:
طبل بزرگ زير پای چپ ...
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦  

فرمانده : يك ‚ دو ‚ سه ... يك ‚ دو ‚ سه ‚ ....

گروهان با فرمان حركت مي‌كند و شماره‌ي چهارم را با ضرب پا جولب مي‌دهد .

فرمانده : طبل بزرگ زير پاي چپ . گوش كن سرباز .

گروهان سعي مي‌كنه هماهنگ بشه . ولي يكي اين وسط سوتي ‌ميده .

فرمانده : 200 تا بشين پاشو به خاطراين احمق .

چند نفر نميرن .

فرمانده : همتون رو گفتم . تو ارتش تنبيه براي همه‌ست تشويق براي يكي .

سرباز : چرا ما آخه ؟؟ فقط اون بره خوب .

فرمانده : شد 250 تا به خاطر اين احمق . تو ارتش چرا وجود نداره .

********* 

دوستاي خوبم وقتي امروز نظراتتونو ديدم خيلي خوشحال شدم كه به يادم هستين . حقيقتش من الان تو دوره‌ي سربازيم ( 15 روز ) و اكه مي‌بينيد كه به شما سر نمي‌زنم ناراحت نشين الانم اومدم مرخصي و حتما به شما سر مي زنم . والا تو دوره‌ي آموزشي وقت نميشه كه چيزي بخونم يا بنويسم و فقط تونستم اين چند خط رو بلغور كنم خلاصه شرمنده اگه كيفيتش خيلي پايين ولي قول مي‌دم كه بعد آموزشي زود به زود به روز كنم و كيفيت مطالب هم بهتر باشه .

يه مسئله‌اي كه خيلي بائث شاديم شد اين بود كه تو نظرات نظر مه.... عزيزم بود كه البته الان خيلي چيزا واسه اون عوض شده . هميشه وقتي پست جديدي داشتم منتظر بودم تا نظرشو بدونم ولي تو اين مدت ديگه نظري نمي‌داد .

ولي الان خيلي خوشحال شدم .

اميدوارم هميشه خوش و پيروز باشي مه.... خوبم و واسه‌ي هزارمين بار مي‌گم دوستت دارم ها ... ولي افسوس كه تو دلم بقيه‌شو هم بايد بگم كه دوستت دارم‌ها آه چه كوتاهند .

فعلا تا دفعه‌ي بعد دوستانم بدرود .


کلمات کلیدی:
در حسرت آفتاب
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦  

بهارا من ار باد بیزارم

و تو این روزها 

با او بیمان دوستی بسته‌ای ؟!

تا باد  مهمان همیشگی شهر خاموش باشد ؟!

مگر رسالت بهار

زنده کردن مردگان و

بیدار کردن خواب آلودان نبود ؟

بهار فصل تیرگی نبود .

بهارا تو نیز دیگر آن فصل شکوفه باران نیستی

با مهمان شدن این باد ویرانگر .

من از باد بیزارم

که چارقد مشکی به روی خورشید می‌کشد و

سایه ها را از ما می‌گیرد ،

تا بیکره‌های سرگردان نتوانند ،

فریاد آزادی سر دهند

در اندرونی سایه‌ها .

من از تو بیزارم ای باد

از تو که دست در دست دشمن نهاده‌ای ،

و کوچکترین سایه‌ای باقی نگذاشته‌ای

تا درون سایه‌ها بخزیم و

از سرگردانی رها گردیم .

تو می‌تازی و از این گوش به آن گوش می‌روی

بدون کلامی یا حتی بیامی .

مگر رسالت تو نیز این نبود

که بیغام رسان اندک بیدار دلان باشی ؟

این چگونه دنیایی‌ست که باد نیز

از کار خویش سر باز می‌زند .

و من ،

از این دل مردگان شهر خاموش

چه انتظار داشته باشم

وقتی که باد خیانت بیشه کرده ؟!


کلمات کلیدی:
خاطرات يک روز سرد بهاری
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٦  

دستم شروع كرده به يه مبارزه با من . تلاش مي‌كنه به تلفن برسه و شماره‌ي مه.... رو بگيره ‚ اما من سعي مي‌كنم جلوشو بگيرم با اينكه دلم مي‌خواد صداشو بشنوم و يه عالمه حرف براي گفتن تو دلم هست ولي نمي دونم چرا مي‌خوام با اين كار مبارزه كنم شايدم اين من نيستم و كس ديگه‌ايه .

آخر سر دستم خسته ميشه و انگشت وسطش رو برام بالا ميگيره ‚ چيزي بهش نمي‌گم ‚ چيزي ندارم كه بگم .

.................

ميرم پيش رضا ( كتاب‌فروشي هدايت ) و مي‌بينم كتابام و حاضر كرده . توي كتابايي كه رو ميزش پهن شدن « شب‌هاي روشن » و « و حتي يك كلمه هم نگفت » واسم دست تكون مي‌دن ‚ نمي‌دونم خودش مي‌خواست يا خواهرش ولي يادم كه يكيشون دنبال اين دوتا مي‌گشت .

تو سفارشاتي كه داده بودم خداحافظ گري كوپر ( متن اصلي ) رو كه برام آماده كرده مي‌بينم و ياد كاپيتان كا مي‌افتم و دلم مي‌خواد براش زنگ بزنم و باهاش صحبت كنم ولي بعد اون ماجرا نمي‌دونم كه بايد چيكار كنم ؟

................

دوباره خونه ‚ چايي پررنگ و بدون قند . مرشد و مارگريتا رو تموم مي‌كنم ومي‌مونم چه كتابي رو شروع كنم ؟ ميرم به سوروسات بز نر و به حرفاي ماريوس گوش مي‌دم . بعد چند ساعت ببري صدام مي‌كنه و ميارمش پيش خودم . بهم ميگه : ديدي چي شد مي‌خواستم يه مدت برم پيش مه.... بمونم تا وقتي نيستي زياد دلش تنگ نشه . لبام به تلخي از هم فاصله مي‌گيرن و مي‌گم اشكال نداره عوضش بازم با هميم پسرم .

ببريم چنجه‌هاشو رو پوستم مي‌كشه و كنارم به خواب مي‌ره . كتاب اشعار لرد بايرون رو بر مي‌دارم و همينطوري يه صفحه‌شو باز مي‌كنم . اسم شعر هست براي م..... !!! اي بابا هر جا نگاه مي كنم مه.... هست . يا من تو خاطره‌اش گير كردم يا خاطرش تو من .ولي در هر صورت مهم اينه كه هنوز هست .

................

پلكام هي به طرف پايين سر مي‌خورن و اعتراض خودشون رو به اينكه خسته شدن و من الان بايد ديگه خوابيده بودم اعلام مي‌كنن . كتاب رو مي‌بندم و آماده خواب مي‌شم . نمي‌دونم تو خوابمم مي‌خواد بياد ؟

******************

« خدای من »

خداي من ‚

خداي ديگريست .

در پس هر نقش خفته‌است

درون هر رود جاريست .

در عطر گل‌هاي باهاري ‚

در تكاپوي حشرات

و در بي‌تابي درياست .

خداي من خداي كليساها و مساجد ‚

خداي صومعه‌ها و آتشكده‌ها نيست .

خداي من قبله ندارد

او در تك‌تك واژه‌ها زندگي را از سر مي‌گيرد

در تار و پود فرش زير پايم نقش مي‌زند

و در سيگارهايم مي‌سوزد و دود مي‌شود .

خداي من ‚

با اين همه خدايي كه هست ‚

از همه عفيف‌تر است .

من نمي‌دانم

چگونه مرا آفريد ؟

من نمي‌دانم

آيا او مرا آفريد ؟

يا از ذره‌اي در گذشته

تشكيل شده‌ام .

مرا آموخت ‚ تا نرم بهر آنكه ار كجا آمده‌ام

مرا آموخت ‚ تا بيابم

آمدنم بهر چه بود ؟

خداي من خداي

كليسا و مسجد نيست

او شريعتش عشق و آزادي‌ست .

خداي من در من جاريست .


کلمات کلیدی:
يه سال ديگه هم گذشت .....
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٦  

در اتاق بیمارستان ٬ جیغ زنان پا به این دنیا نهادم .

 ولی ... پایان کجاست ؟! 

انگار در جاده‌ای قدم گذاشته‌ام و از تمام شهر‌ها به اجبار باید عبور کنم . سال‌ها میان و میرن ٬ بدون اینکه حتی توجهی بهت بکنن . درست مثل اینکخ وسط یه بزرگراه وایساده باشی و ماشینا با سرعتای مختلف از کنارت رد می‌شن ٬ آخر سر یکی از همین ماشینا با یه راننده‌ی خواب‌آلود زیرت می‌گیره و بدنت به ماشین گیر می‌کنه و همین‌طوری تو رو با خودش می بره و له و لورده‌ترت می‌کنه .                     آخر سر دیگه به یه جایی می‌رسی که زمان معنایی نداره ٬ روز ٬ ماه و حتی سال خم معنا نداره چون .... اصلاً مهم نیست بدونی چرا . در کل دیگه معنایی نداره . لذت یه پایان هم ازم دریغ کردند که نقطه‌ای بذارم بر انتهای جمله‌ی زندگی خودم .

---------------------------------------------

دوستان خوبم به اهتمال زیاد من دیگه خیلی دیر به دیر به روز کنم . برای اینکه۱۸ همین ماه اعزامم به خدمت سربازی .


کلمات کلیدی: